Wednesday, May 03, 2006

چرا جهانبگلو

نه بابا، فكر نكنم، اينا اينقدر گوندن كه كسي نمي تونه دستگيرشون كنه، مگه با شاملو تونستن كاري كنن
2 روز پيش وقتي خبر دستگيري رامين جهانبگلو را به يكي از دوستام كه تو سايت روز خونده بودم را دادم اين طوري بهم جواب داد. باورم نميشد. همش آرزو مي كردم كه خبر فرداش نفي بشه، ولي نشد. امروز گويا و بي بي سي هم نوشتن. ليلي پورزند هم در سايتش نوشته كه تلويزين كاناداد هم اعلام كرده. البته هنوز هيچ كس تاييدش نكرده
نمي دونم چي بگم. من از جهانبگلو واقعا خوشم مياد و هميشه سعي كردم نظراتش را در كتابهاش و سخنرانيهاش ندبال كنم. آدم واقعا ارزشمنديه و آبروي مملكت ماست به نوعي. اگه الان تو دنيا قرار باشه يك نفر شخصيت برجسته در زمينه انديشه و فلسفه باشه كه سرس تو سرها داشته باشه و كسي بشناسدش به نظرم جهانبگلو. با مهمترين انديشمندان زنده جهان مصاحبه كرده و يه لحظه از تحقيق و كار فكري و فلسفي دست برنداشته. واقعا متاسفم و ناراحت.....دوست داشتم فحش مي دادم....ولي مي دونم كه فحش دادن خاليم نمي كنه. حوصله هم ندارم كه اين قضيه را تحليل كنم....از كوره دررفتم. ولي آرزو مي كنم كه زودتر آزاد بشه.
ليلي پروزند مطلبي نوشته كه خوي هم نوشته ...يه چيزايي براي خود من درباره جهانبگلو روشن شد. اين هم لينكش
http://www.mehrangizkar.com/lily/archive/000177.html

Wednesday, April 26, 2006

نقد کتاب، پیشنهاد چارچوبی جدید برای سیاست خارجی آمریکا

فرید پویا- واشنگتن پریزم
فرانسیس فوکویاما استاد دانشگاه جان ها پکینز، در سال ١۹۹۲ با نوشتن کتا ب "پایان تاریخ و انسان آخر" به شهرت جهانی رسید. فوکویاما در این کتاب که اند کی پس از فروپاشی شوروی نوشته شده، لیبرال دمکراسی را مقصد نهایی تمام جوامع دانسته است. این متفکر سیاسی که سالها از شناخته شده ترین نومحافظه کاران بشمار می رفت، به تازگی کتاب دیگری به نام "پس از نومحافظه کاران" (١) منتشر کرده و موضوع اصلی آن را سیاست خارجی امریکا پس از ١١ سپتامبر دانسته است. این فیلسوف سیاسی معروف در کتاب ۲۰۰ صفحه ای خود، ریشه های تاریخی و تحول اندیشه نومحافظه کاران را بررسی می نماید و توضیح می دهد که چرا خود را دیگر یک نومحافظه کار نمی داند. فوکویاما حمله به ایران برای توقف غنی سازی اورانیوم را، چندان عملی نمی داند. وی همچنین اروپا -و نه خاورمیانه- را مرکز پرورش جهادگران اسلامی دانسته است. نویسنده که نگران نتیجه جنگ عراق و تاثیر آن بر آمریکا ست، سعی می کند چارچوبی جدید برای سیاست خارجی امریکا پیشنهاد نماید.
نو محافظه کاران: از چپ ضد استالین تا راست جمهوریخواه
ریشه های تاریخی نومحافظه کاران به اواسط دهه ٣۰ میلادی در سیتی کالج نیویورک - یعنی محل گردهم آیی تعدادی از روشنفکران چپ ضد استالین - برمی گردد ( ص ١۵). نبرد فکری نومحافظه کاران با کمونیسم و سوسیالیسم موجود، تا به امروز تاثیر بسزایی بر عقاید و اصول آنان داشته است. در مجموع از نکا ت مهم عقیدتی نومحافظه کاران می توان چهار مورد را نامبرد. مورد نخست این است که سیاست خارجی یک کشور تحت تاثیر و منعکس کننده ساختار سیاسی حاکمیت ان می باشد.
ایده تغییر رژیم های دیکتا توری در واقع بر این اصل استوار است. نومحافظه کاران نسبت به مشروعیت و کارایی سازمانهای بین المللی - مانند سازمان ملل- برای دستیابی به عدالت و امنیت مشکوکنند. برای نو محافظه کاران، امریکا به عنوان ابرقدرت باید در عرصه بین المللی حضور فعال داشته باشد و- مانند عملکردش در برابرهیتلر- به اهدافی اخلاقی مانند ایجاد امنیت جامه عمل بپوشاند.
نومحافظه کاران در مورد به اصطلاح مهندسی اجتماعی و خرج پول دولت برای عملی کردن طرحهای جاه طلبانه اجتماعی نظری منفی دارند( ص ۴۸). در دوره رياست جمهوری رونالد ریگان، دیگر تفاوت چندانی بین محافظه کاران سنتی و نومحافظه کاران وجود نداشت. چرا که سیاست خارجی ریگان جنبه اخلاقی به خود گرفت و شوروی را امپراطوری شیطانی نامید و بر خلاف سیاست کسینجر- نیکسون در صدد تغییر رژیم کشورهای کمونیستی برآمد.
پرزيدنت جرج بوش نیز زمانی که هدف جنگ با عراق را تغییر رژیم دانست و آزادی در آمریکا را در گرو آزادی در کشورهای دیگر برشمرد، قدم در چار چوب سیاستهای نومحافظه کاران گذاشت. به گفته فوکویاما در دهه ۸۰ میلادی، نومحافظه کاران با اندیشه سرما یه داری راست سنتی و در دهه ۹۰ میلادی با اندیشه فرهنگی و مذهبی آن کنار آمدند ( ص ٣۹).
فوکویاما که از سیاست خارجی دولت آمریکا و مخصوصاً جنگ عراق دلسرد شده، می گوید در حال حاضر عقاید و اصول نومحافظه کاران معادل سیاست خارجی دولت رئیس جمهور بوش فرض می شود و هر تلاشی برای جدا کردن این برچسب بیهوده است و باید راه دیگری را دنبال نمود.
او اصول سیاست خارجی بوش در دوره اول ریاست جمهوری را حمله پیشگیرانه یا پیشدستانه، تغییر رژیم در کشورهای دیگر را سلطه خیرخواهانه و یک جانبه عمل کردن در عرصه بین المللی بر می شمارد (ص٧).نومحافظه کاران نوشته چندانی در مورد اقتصاد و جهانی شدن ندارند و معلوم است این موارد برایشان چندان اهمیتی نداشته است. اگر چه نومحافظه کاران سازمان ملل و دیگر سازمانهای بین المللی را فاقد کارایی می دانند، ولی هیچ جایگزینی برای آنها پیشنهاد نمی کنند.
ا ز جنگ پیشدستانه تا جنگ پیشگیرانه(۲)
جنگ پیشدستانه زمانی صورت می گیرد که کشوری در خطر حمله ای فوری قرار گیرد و قبل از آنکه مورد حمله واقع شود، پیشدستی کرده و حمله نماید. جنگ پیشگیرانه زمانی اتفاق می افتد که کشوری به حدس و گمان کشور دیگری را در ماهها و یا سالیا ن آینده خطری برای خود احساس می کند و برای پیشگیری از به خطر افتادن احتمالی امنیت ملی خود، دست به حمله می زند که بهترین مثال آن جنگ عرا ق است.
به نوشته فوکویاما، متن راهبرد (استراتژی) امنیت ملی ایالات متحده که در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، بنیادگرایان اسلامی و دستیابی آنان به تکنولوژی سلاحهای کشتار جمعی را، مهمترین خطر دانسته است. بر اساس این راهبرد، جنگ پیشگیرانه همان جنگ پیشدستانه محسوب می شود و آمریکا می تواند برای جلوگیری از توسعه تروریسم، در کشورها مداخله نظامی نماید ( ص ۸٣) و دیگر حاکمیت ملی کشورها چندان معنایی ندارد. فوکویاما می گوید اگر هند و یا هر کشور دیگری که درگیر تروریسم است، بخواهد دست به چنین کاری بزند، با مخالفت آمریکا روبرو می شود. در واقع ایالات متحده، خود را استثنا می داند( ص ١۰١).
خواب طلایی جهانی شدن تجربه بلوک شرق
با فروپاشی شوروی و بلوک کمونیست و روی آوردن این کشورها به دمکراسی، این امر به نومحافظه کاران مشتبه شد که این اتفاق می تواند در سایر نقاط دنیا نیز، بوقوع بپیوندد. ولی اولین اشتباهشان این بود که مسائل فرهنگی، سیاسی و تاریخی خاص کشورهای اروپایی بلوک شرق را در نظر نگرفنتد. در این کشورها رژیمهای کمونیستی فاقد هرگونه مشروعیت بودند، در حالی که این امر الزاماً در مورد سایر نقاط غیر دمکرا تیک صادق نیست.
فوکویاما می گوید برخی از کشورهای بلوک شرق مانند استونی سریعاً به جنبش دمکراسی پیوستند و بعضی نیز مانند جمهوریهای آسیای میانه هنوز تحت فرمان حا کمیت های مستبدند. تصور نومحافظه کاران این بود که وقتی مردم آزاد باشند، حتما دمکراسی را برای حکومت انتخاب خواهند کرد ( ص ١١۶)، در حالی که از آزادی تا ایجاد دمکراسی راهی طولانی وجود دارد و دمکراتیزه کردن یک کشور، بدون داشتن نهادهای لازم چندان امکان پذیر نیست. آنچه تاریخ به ما آموخته، این است که برای ایجاد نهادهای مناسب، زمانی طولانی لازم است.
اسلام گرایی رادیکا ل، زاده اروپا
فوکویاما خطر اسلام گرایی رادیکال را برای اروپا بیش از خطر آن برای آمریکا می داند. وی با استناد به "اولیو روا" و "ژیل کپل" اسلام شناسا ن فرانسوی، جهادگران اسلامی را نسل دوم و یا سوم مهاجرین مسلمان در اروپا - و نه مومنین خاورمیانه- می داند ( ص٧۴). این جوانان ریشه های فرهنگی خود را از دست داده و از جامعه کشور میزبان نیز رانده شده اند. این پیکارجویان مسلمان می توانستند در سالهای پیشین به گروههای مارکسیست- لنینیست یا فاشیست بپیوندند. اسلامگرایی رادیکا ل و جهادگر محصول مدرنیزاسیون وجهانی شدن- و نه سنت- است. فوکویاما تاکید می نماید که دنیای مسلمان را دشمن دانستن کاری بیهوده است. چرا که تنها اقلیتی بنیادگرا در حال جنگ با غرب است و اکثر مردم کشورهای مسلمان ترجیح می دهند در غرب زندگی کنند ص( ٧۵).
ایران و غنی سازی اورانیوم
اواخر دهه ۶۰ میلادی مساله ان پی تی- پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای- از مشغولیا ت فکری آلبرت وهل استیتر، استاد دانشگاه شیکاگو بود که بسیاری از نومحافظه کاران را تحت تاثیر اندیشه خود قرار داد ( ص ٣١). برای او دستیابی به فناوری اتمی صلح آمیز در چارچوب ان پی تی ، می توانست مبدل به فناوری سلاحهای اتمی شود. چرا که بخش اصلی فناوری هسته ای، دارای هر دو کاربرد نظامی و صلح آمیز می باشد.
فوکویاما اضافه می کند که این درست مسا له امروز با ایران است که در چارچوب ان پی تی، بدست آوردن فناوری هسته ای را حق خود می داند. او می افزاید در همین حال چنین فعالیتی می تواند بهترین پوشش برای دستیابی به سلاح اتمی باشد.
فوکویاما می گوید عملیات نظامی برای تغییر رژیم ایران، می تواند نتیجه عکس دهد. چرا که، گرچه بخش قابل توجهی از ایرانیان، مخالف رژیم کشورشانند، ولی در میان این مخالفان، ملی گرایانی نیز هستند که هوادار یک ایران لیبرال صاحب سلاح اتمی می باشند. در صورت حمله آمریکا، مخالفان خارج از کشور و اصلاح طلبان داخل، می توانند عقب گرد کنند( ص ۹١).
فوکویاما می گوید پرزيدنت بوش در دوره دوم ریاست خود، از تغییر رژیم در ایران و کره شمالی سخن به میان نیاورده است. از نظر نویسنده، این امر نشانه عدم چاره دولت آمریکا در مقابل واقعیت- و نه چیزی دیگر- است. نیروهای آمریکا درگیر عراق هستند و از بین بردن تسهیلات هسته ای ایران و کره شمالی، کار چندان راحتی نیست. چرا که هزینه سیاسی حمله آمریکا به عراق بسیار زیاد بود و این کشور باید از این پس بیشتر به این مساله توجه کند( ص ١۸۲).
آزادی همیشه یه دمکراسی ختم نمی شود
فوکویاما که از هواداران تحت فشار دادن و تغییر رژیم در عراق بود، از اولین کسانی بشمار می رود که در مورد این مساله دچار تردید شد و سرانجام با آن به مخالفت پرداخت. او حتی دیگر خود را یک نومحافظه کار نمی داند. مجله نیو ستیتزمن (٣) در این مورد و در معرفی کتاب پس از نومحافظه کاران، می نویسد که فوکویاما پیش و پس از ١١سپتامبر، خواستار فشار بر عراق بود ولی هر چه به حمله نهایی نزدیکتر شدیم، بیشتر در مورد موضع خود دچار تردید شد. این مجله می افزاید باید در نظر گرفت که نومحافظه کاران، تنها هواداران جنگ عراق نبودند، بلکه روشنفکرهای چپ امریکایی، بسیاری از دمکراتها و جمهوریخواهانی که جز نومحافظه کاران نبودند، طبل جنگ را بصدا در آوردند.
پیروزی سریع آمریکاییها در پسگیری کویت، عملیات کوزوو و شکست دادن طالبان باعث شدند که نومحافظه کاران تغییر رژیم در عراق را نیز ساده بپندارند. فو کویاما می گوید در مورد مساله سلاحهای کشتار جمعی در عراق به شدت غلو شده بود( ص ۶). آمریکا در حمله به عراق، حتی به نظر هم پیمانانش اهمیت نداد و استثنا بودن خود را مطرح کرد.
این امر بدان معنی بود که آمریکا حق دارد بدون در نظر گرفتن مساله حاکمیت ملی کشورهای دیگر، در امور آنها دخالت کند. فوکویاما می گوید پروژه چندانی برای باز سازی عراق وجود نداشت و حل مسایل پس از حمله بسیار ساده عنوان شده بود. چرا که رامسفلد وزیر دفاع امریکا، جنگی سریع با جنگ افزار سبک و متحرک، و با تعداد محدودی نظامی را طرح ریزی کرده بود.
او در پی اثبات کارایی چنین عملیا تی بود که باعث گرفتاری آمریکاییها شد. این جنگ باعث محدودیت عمل نیروهای آمریکایی در جاهای دیگر دنیا شده است و ناکامی در آن می تواند باعث چرخش سیا ست خارجی آمریکا به سوی واقع گرایی وحتی منزوی شدن این کشور شود. به عبارت دیگر سناریوی پس از ویتنام دوباره تکرار می شود. فوکویاما امیدوار است چنین وضعی پیش نیاید چون قوی ترین و ثروتمندترین کشور دنیا می تواند نقش مهمی در جهان ایفا کند.
راه حل فوکویاما
فوکویاما، محافظه کاران را تنها یکی از جریانهای تفکر سیاست خارجی آمریکا می داند که در حال حاضر اندیشه حاکم است. واقع گرایانی مانند کسینجر - که نه کاری به حاکمیت کشورها دارند و نه علاقه ای به توسعه جهانی-، ناسیونالیستهای آمریکایی - که خواهان منزوی کردن کشورشان چه از نظر سیاست خارجی و چه از نظر اقتصادی هستند-، و بالاخره مداخله گرایان لیبرال - که خواهان ایجاد نظمی بین المللی بر پایه قانون و نهادها می باشند-، از دیگر جریانهای فکری تا ثیرگزار بر سیاست خارجی امریکا محسوب می شوند( ص ٧).
به عقیده فوکویاما، نیروی آمریکا بیشتر در شکل دادن سازمانهای جهانی، و پیمانها و اتحادیه های بین المللی - و نه در قدرت نظامی این کشور- است. او حمله پیشگیرانه و تغییر رژیم را از آخرین راه حلها می داند و خواستار غیر نظامی شدن سیاست خارجی امریکاست (ص ١۸۴).
آمریکا باید در ترویج دمکراسی و تغییر ماهیت حکومتهای غیر دمکراتیک بکوشد. این امر می بایست در چارچوب همکاری بین المللی و از طریق کمک اقتصادی و یاری رساندن در ایجاد نهادهایی برای حفظ دستاوردهای اقتصادی و رشد پایدار آن در این کشورها، صورت بگیرد. او این نظریه را ویلسونیسم واقع گرایانه می نامد(ص ۹).
فوکویاما برای دوست یابی مجدد آمریکا در عرصه جها نی، مدل بیسمارک صدراعظم قرن نوزدهم آلمان را، برای سیاست خارجی آن کشور پیشنهاد می کند(ص ١۸۸). بیسمارک به کشورهای همسایه اش اطمینان خاطر می داد که از موقعیت آلمان نهراسند و پیمانی بر ضد این کشور بوجود نیاورند.
فوکویاما می گوید کشورهای مختلف از چاوز در ونزولا گرفته تا چین و روسیه در آسیای مرکزی، در حال هم پیمان شدند تا نفوذ آمریکا را کاهش دهند. ایالات متحده نمی تواند منزوی بماند. از نظر فوکویاما نهادهای بین المللی هم اکنون یا قدرت دارند ولی فاقد مشروعیت هستند، و یا مشروعیت دارند ولی بدون قدرت می باشند. ایجاد نهادهای جهانی مختلف که هر کدام با یک مساله سر و کار داشته باشند بخشی از راه حل جدید فوکویاما می باشد.
تاملی بر نوشته فوکویاما:
پایان تاریخ فوکویاما و سیاست خارجی
چارچوب و یا اصول پیشنهادی فوکویاما برای سیاست خارجی آمریکا، منعکس کننده نظرات وی در کتاب پایان تاریخ و پیروزی نهایی دمکراسی لیبرال است که در واقع سخن جدیدی نیست. در نظریه پایان تاریخ، فوکویاما معتقد است که همه مردم در پی دستاوردهای مدرن شدن از قبیل رفاه بیشتر و بهداشت بهتر و غیره هستند. آنها پس از بالا رفتن سطح زندگی، به تدریج خواستار مشارکت در سیاست شده و در دراز مدت جامعه به سوی لیبرال دمکراسی سوق داده خواهد شد (ص ۵۴).در مورد سیاست خارجی پیشنهادی فوکویاما نیز، همین اندیشه به چشم می خورد. رشد اقتصادی و ایجاد نهادهایی حتی غیر دمکراتیک که قادر به نگهداری دستاوردهای اقتصادی بوده و به رشد ان کمک نمایند، بتدریج زمینه دمکراسی را فراهم می آورد.می توان به فوکویاما این ایراد را گرفت، که رشد اقتصادی و نهادهای کارآمد می توانند بیش از بیش به رژیمهای دیکتاتوری مشروعیت بخشند.
مرزهای نامشخص مرزبندی نویسنده میان نومحافظه کاران و واقع گرایانی مانند هنری کسینجر قابل تامل است. فوکویاما می گوید که واقع گرایان - بر خلاف نومحافظه کاران که در پی تغییر رژیم می باشند - به حاکمیت سیاسی کشورها احترام می گذارند و چندان در پی ترویج دمکراسی نیستند.
این مرز بندی تا حدود زیادی قا بل تا مل است. چرا که گر چه کسینجر وجود اتحاد شوروی و بلوک شرق را در روا بط بین المللی ثابت می دانست ( ص ٣٧)، اما بهیچوجه در مورد کشورهای کوچکتر چنین فکری نمی کرد. بهترین مثال تغییر حکومت آلنده در شیلی می باشد. بنابراین برای واقع گرایان نیز تغییر سیستم سیاسی با استفاده از زور، دور از واقعیت نبوده است.
ویلسونیسم در واقع بیا نگر عقاید "وودرو ویلسون" رئیس جمهور آمریکا در سالهای ١۹١٣- ١۹۲١ تلقی می شود. این نکته قابل توجه است که رئیس جمهور ویلسون از سویی خواهان صلح جهانی، اقتدار نهادهای بین المللی و خلع سلاح عمومی بود، ولی از طرف دیگر نیز برای سرنگونی دیکتاتورها تلاش می کرد. حمله آمریکا به مکزیک در زمان رياست جمهوری او انجام گرفت. در واقع واژه ویلسونیسم در سیاست خارجی هم می تواند به معنای باز و هم به معنی کبوتر باشد. بدون توضیح بیشتر درباره ویلسونیسم و جنبه های مختلف ان سر درگم خواهیم شد.
پانویس ها:
1- Francis Fukuyama, After the NeoCons, Profile books, 2006
۲- آقای داریوش آشوری فرهنگ نویس و پژوهشگر معروف چنین معادلهایی بر گزیده استPreventive پیشگیرانه Premitive پیشدستانه 3- Man who Changed His Mind, Anatol Lieven, NewStatesman 27 March 2006
فرید پویا، پژوهشگر و روزنامه نگار مستقل از همکاران اين نشريه بوده و با نشرياتی ديگر از جمله انترناسیوناله و صداهای جهانی هاروارد همکاری می کند.

Tuesday, April 25, 2006

گردش به راست، خ...مالي، اعلام وجود يا هر چيزي كه شما بگين

در راستاي ديدارهاي اخير جبه مشاركت با شخصيتها و احزاب، كارشناسان سياسي و تحليلگران به اندازه كافي حرف زده اند و آن داستان را تحليل كرده اند ولي در خبرها آمده بود كه سعيد حجاريان اين ديدارها را اقداماتي استراتژيك ندانسته بود كه باعث اين سوال جدي مي شود كه جبهه مشاركت كه اگر قرار باشد انتقادي به عملكردش وارد شود فقدان يك استراتژي واحد از لحظه شروع به كارش بوده است كه آخريد آن ( كه شايد صدها بار زيانبارتر از فرصت سوزيهاي زمان خاتمي بود ) فقداستراتژي براي انتخابات نهم بود، حال باز هم مشغول به انجام كارهايي است كه در راستاي استراتژيهايش نمي باشد. پس اين كارها را چرا انجام مي دهد. اصلا ديدار با ناطق نوري و حزب موتلفه چه سودي مي تواند براي حزب مشاركت داشته باشد. احوال پرسي كه در اين عالم معني ندارد و تازه اگر هم معنا داشته باشد مي شود تلفني يا شخصي باشد و احتياجي به پوشش خبري ندارد. اعلام مواضع در خصوص انرژي هسته اي هم احتياج به ديدار ندارد. چرا كه اين حزب مي تواند با اعلام بيانيه مواضع خود را به همه اعلام كند و مطمئن باشد كه ناطق و موتلفه هم آن را مي خواند و هزارتا مسئله ديگه كه واقعا باعث افزايش انتقادها به اين حزب مي شود. كه بي برنامه گي و همين جوري يه كاري كردن تا كي مي خواد از جانب سران اين حزب ادامه داشته باشه .همين
يكي ديگه اينكه حجاريان خوشحال شده كه آي نبوي و سحابي بعد از 24 سال با هم ديدار كردن. اين حزين مشاركت و حجاريان انگار بيشترين تاثيران را از مهرورزي آقا گرفتن و خيلي ديگه دارن رمانتيك ميشن
من مي خوام سوال كنم آخه اين دو اصلا تو اون ديدار به غير از تعارف چي گفتن. چون بحث بر سر مواضع كه ديدار حضوري نمي خواد. هر دو هميشه هر جا مي خواستن موضع گيري كردن و نبوي هم بر سر تشكيل جبهه دموكراسي خواهي ناز كزده و فعلا كه با آقايون سر يه سفره نشسته
اينا را گفتم كه بگم اين حركت حزب مشاركت واقعا جفنگ و مسخره اس و مني كه غالبا سعي مي كردم يه توجيهي براي كاراشون پيدا كنم ديگه واثه اين يكي چيزي ندارم بگم و فقط مي تونم بگم كه مزخرف بود

آيا “موج سوم” تعريف جديدي از انسان ارائه خواهد داد؟

نويسنده مقاله زير الوين تافلر است. موضوع جالبي ايت به نظرم، از اونجايي كه به موضوعات متفاوت و گسترده اي مربوط ميشه و در ضمن تبعات خيلي زيادي هم داره كه مثلا خودش به تبعات مذهبي اون اشاره كرده كه احتمالا تندترين پاسخها خواهد بود. حالا اميدوارم بشه بيشر در اين مورد بدونم. منبع اين مطلب سايت آنيده نگر بود كه عينا مقاله را اينجا كپي مي كنم
***
شايد بزرگترين پرسش قرن بيست ويكم اين باشد: "تعريف انسان چيست"؟ پاسخ اين پرسش، بنياديترين ارزشها و اصول اخلاقي ما را در معرض سوال قرار خواهد داد و بعيد نيست كه به تشديد درگيريهاي مذهبي و اخلاقي در سرتاسر جهان بيانجامد. در نيمه هاي دهه 1950، آمريكا اقتصاد جديدي را تجربه كرد كه بيش از آنكه بر نيروي بازو متكي باشد، بر پايه "دانش" استوار بود. اقتصاد دانش بينان بخشي از موج عظيم تغييرات فناورانه، اجتماعي و فرهنگي است. انقلاب كشاورزي در ده هزار سال پيش موج اول اين تغيير بود. پس از آن انقلاب صنعتي كه تقريبا 350 سال پيش به وقوع پيوست، موج دوم و سريعتر تغيير را به همراه آورد و اكنون ما با موج سوم روبرو هستيم؛ موجي به مراتب پر شتابتر كه دامنه جهاني پيدا كرده است. اين شيوه جديد زندگي، به راستي نشانگر پديداري تمدني نوين و شايد يك "ابرتمدن" super civilization)) است؛ موجي كه از آمريكا آغاز شد و در ساير نقاط جهان از ژاپن، سنگاپور و چين گرفته تا هند و برزيل به پيشروي خود ادامه ميدهد. نخستين مرحله اين تغيير بزرگ، "انقلاب ديجيتال" و پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي آن است. مرحله بعد تركيب انقلاب ديجيتال با انقلاب ژنتيك و زيست شناسي خواهد بود. تعريف انسان چيست؟ تحولات پياپي در عرصه هاي گوناگون ما را به نوانديشي درباره تعريف انسان وادار خواهد كرد. بياييد از دانش ژنتيك آغاز كنيم. ظرف يك يا دو دهه آينده با دستكاري ژنها، "كودكان سفارشي"(pre-design babies) پا به عرصه گيتي خواهند گذاشت. در آن زمان احتمالا خواهيم توانست با به كارگيري دانش ژنتيك, ضريب هوشي فرزندان خود را بالا ببريم؛ ژنهاي انسان را به حيوان و بالعكس پيوند بزنيم؛ و با قرار دادن "ميكروتراشه ها" يا حتي كوچكتر از آن "نانوتراشه ها" در داخل بدن، كاركردهاي آسيب ديده بدن را ترميم كرده و يا توانمنديهاي جديدي در بدن ايجاد كنيم. هم اكنون قادر به ساخت تراشه هايي هستيم كه بخشي از آنها زنده و بخشي ديگر غير زنده است. در قرن بيست ويكم شواهدي مبني بر وجود حيات در فراسوي كره زمين كشف خواهد شد و شايد در آن زمان بتوانيم به اين پرسش مهم پاسخ بدهيم كه" منشا حيات كجاست؟".آيا حيات ريشه در فراسوي زمين دارد و از طريق شهاب سنگها به كره خاكي ما راه يافته است؟ يا به عكس، حيات از زمين آغاز شده و همراه با توده اي از گرد و غبارهاي ناشي از برخورد سياركها با سطح زمين, به ساير نقاط كيهان منتقل شده است؟ شايد هم حيات يا گونه هاي ابتدايي آن در بخشهاي مختلف كيهان وجود داشته و با تركيب آنها گونه هاي كاملتري از حيات پديد آمده است؟ اگر چنين است، پس ما متعلق به كجا هستيم؟ شايد تاكنون دليل چنداني براي انديشيدن به تعريف ماهيت انسان نداشته ايم. "به راستي انسان چيست؟" وقتي مي بينيم مردم آمريكا درباره سقط جنين چقدر جر و بحث ميكنند و حتي حاضرند براي تحميل نظراتشان ديگران را بكشند، اگر روزي نه تنها "زمان پيدايش"، بلكه تعريف "ماهيت انسان" بحث روز شود، چه روي خواهد داد؟تعريف كيستي يا چيستي انسان و پيامدهاي اخلاقي، قانوني و سياسي ناشي از اين تعريف چه خواهد بود؟ در آينده وقتي با انسان هايي روبرو شويم كه نيمي از بدنشان پروتوپلاسم و سلولهاي زنده و نيمي ديگر قطعات هوشمند است، چه خواهيم كرد؟ وقتي "كودكان سفارشي" را ببينيم كه اندامهاي ناآشنا در بدن آنها وجود دارد، واكنش ما چه خواهد بود؟ و سرانجام وقتي روباتهاي خودكاري كه قادر به توليد موجوداتي مشابه خود هستند، رفتارهاي شبه انساني بيشتر و بيشتري از خود نشان دهند, چه روي خواهد داد؟ در آن زمان مرز ميان انسان و "شبه انسان" (humanoid) كجا خواهد بود؟اختلافات مذهبي همگرايي چنين روندهايي اختلافهاي مذهبي را شعله ورتر خواهد كرد. پيروان هر مذهب تعريفي متفاوت از ماهيت انسان ارائه كرده و ديگران را به پذيرش باورهاي خود فراخوانده و سرانجام جنگهاي عقيدتي آغاز خواهد شد. به نظر ميرسد در آينده پيرامون مفاهيمي همچون زندگي و تعريف هويت انسان تفاهمي وجود نخواهد داشت. آنچه مرا نگران ميكند اين است كه دامنه اين بحثها از محافل روشنفكري به كوچه و بازار و بويژه افراد متعصب كشيده شود. من معتقدم كه در قرن جديد ما با يك نظام اخلاقي نو مواجهيم، كه با آنچه تاكنون و در طول تاريخ ديده ايم، متفاوت است

Sunday, March 12, 2006

Monday, February 27, 2006

يك دراكولاي دوست داشتني- مقاله درباره نوسفراتو

نوسفراتو، سمفوني وحشت بي شك از تثبيت شده ترين آثار سينمايي دهه بيست آلمان و از تاثير گذارترين فيلمهاي تاريخ سينماست
وجه بصري فيلم، قصر دراكولا، جاده هاي كوهستاني كه سايه ابرها روي شان افتاده است، كشتي بادباني در نماي سر بالا و كوچه هاي دراز شهر برمن در نماي سر پايين و ... همچنان شكوه و جلوه خود را حفظ كرده و دليل ماندگاري فيلم " راز " ي است كه در جاي جاي فيلم به چشم ميخورد : درهايي كه خود به خود بسته مي شوند، كالسكه اي كه خود به خود راه مي افتد و

دراكولاي مورنا در عين حال هم ترسناك است و هم دوست داشتني و اين به دليل آن است كه دو شخصيت ديگر اصلي فيلم چندان جذاب نيستند. ( هاركر و دختر

1
تمامي آثار مورنا، از فيلم هايي كه در آلمان ساخت تا طلوع، دختر شهري و واپسين كارش تابو كه چند روز پس از مرگ او نمايش داده شد، ريشه در فرهنگ اروپاي مركزي دارند. هراس از چيزي ناشناخته، دلهره، اضطراب، وانهادگي و حالت تعليق و ابهام مباني زيبايي شناسانه آنهاست. شايد اين نكته راز همانندي آثار او با حكايت هاي كافكا باشد. در عين حال طرح دلهره، همچون پايه فهم راز آميزي مناسبات انساني، آثار مورنا را به فيلم هاي دو
شاگرد كيركه گارد يعني دراير و برگمان نزديك مي كند

2
مي توان با اطمينان گفت كه سينما هنوز نتوانسته دوباره آن خون آشام تنها و غمگين مورنا را بازآفريند. كسي كه آفريننده ترس هست، اما خودش بيش از ديگران با دلهره و ماليخوليا آشناست. ( مقايسه كنيد با نوسفراتوي هرتسوگ )
دلهره ( ترس از ناشناخته ) و ابهام مايه هاي اصلي در كار رمانتيك هاي آلماني بودند. خون آشامي را كه در قصري قديمي و نيمه ويران زندگي مي كند، رمانتيك ها يافتند هر چند در داستان هاي هراس آور گوتيك اين خون آشام يافتني بود، اما تاكيد بر دردهاي روحي و تنهايي ژرفش زاده ي انديشه رمانتيك است. ترس و ابهام دو گوهر همزاد و وجود اين خون آشام است. ترسي كه به گفته ي زيگفريد كراكائر در كتاب " از كاراكائر تا هيتلر " آلماني ها با آن بزرگ مي شوند و بدان نياز دارند و كراكائر معتقد بود كه نوسفراتوي خون آشام تجسم پليدي ها و اقتدار يك جبار است. كسي كه در قصه هاي كودكان ژرمن حضور داشته و آلماني ها در آينده اي از عشق و نفرت به آن نگريسته اند. با اين تعبير سياسي نوسفراتو بهترين سند در پيش بيني فاجعه اي است كه تاريخ آلمان بعد را رقم زد
اما رازي كه در نوسفراتوي مورنا نهفته است و ما غير آلماني ها هم احساسي از ترس، ترحم و حتي دلبستگي داريم چيست؟ آدوكي رو در " سور رئاليسم در سينما " نوشته است كه نوسفراتو تجسم عشق و طغيان است. تعبير سياسي تازه اي كه در تقابل با برداشت كراكائر قرار دارد و به گمان من بارها درست تر است
نوسفراتو بر خلاف آثار لانگ، لوبيچ و فيلم هاي نمونه ي اكسپرسيونيسم در فضاي باز ساخته شده است. طبيعت نيز در اين فيلم بازي مي كند. تپه ها و برف و باد سازنده " عناصر فرا طبيعي " هستند. دكورهاي مصنوعي بر خلاف سنت اكسپرسيونيسم به گونه اي " طبيعي " ساخته شده. فيلمبردار بيشتر ترجيح مي داد هيجان ها و ترس از حركت هنر پيشه ها در برابر دوربين ايجاد شود ( به جاي حركت دوربين ). تدوين نماها بي اهميت است. نكته اصلي جاي درست دوربين و زاويه ديد صحيح است. نكته اي كه مشخصه سينماي استوار به نماست. هراس زاده ي حركت خون آشام به سمت دوربين است و نه نتيجه حركت دوربين. اهميت نورپردازي در اين فيلم ريشه در اين واقعيت دارد كه اشياي متحرك فيلم حركت خود را از بازي سايه ها بدست مي آورند. هر بار كه خون آشام از دل ظلمت ظاهر مي شود، حضورش هراس آور مي نمايد. اين تاكيد بر نور و سايه ها، موجد حال تعليق مي شود. حالتي كه از سوي ديگر زاده ي حركت هاي آرام و متناوب اشيا است. درهايي كه آرام باز و بسته مي شوند و لرزش هاي ناشي از باد درياي بالتيك




تلخيص از مقاله " سه نگين مورنا "
نوشته بابك احمدي
مجله فيلم شماره 86

Sunday, February 26, 2006

تحليلي بر مصايب ژاندارك اثر كارل تئودور دراير

ساخت و پرداخت هنرمندانه دراير در اين فيلم باعث مي شود كه نتوانيم فيلمي را با استفاده از رويكردي صرفا تاريخي بخوانيم. آن چه شايد پيش از هر چيز در فيلم جلب توجه مي كند روانكاوي فرهنگ و مردم قرن 15 اروپاست. جنگي صد ساله بين فرانسه و انگليس و ادعاي دختر دهاتي و بي سوادي كه مدعي نجات فرانسه و رستگاري است، چرا كه از جانب خدا آمده است، شاكله اصلي داستان فيلم است
غالب فيلم در دادگاه ( كه همان كليساست ) و زندان ژان مي گذرد و اين نمادي است از تسلط كليسا بر ذهن و روان مردم آن روزگار . مرداني يا شايد مردماني كه در جريان محاكمه قرار دارند و دائما ادامه محاكمه را طلب مي كنند و هر از چند گاهي يكي شان برآشفته شده و بانگ بر مي دارد كه فلاني كفر مي گويد. نماي نزديك هاي بي شمار و گريم كم بازيگران انگار همه چيز را بسيار واقعي جلوه مي دهد
نماي معرف در اين فيلم به سختي پيدا مي كنيم ولي شايد همان معرفي ژان در اولين نما برايمان كافي است تا هم به قضاوت دراير در خصوص ژان پي ببريم و هم به تم اصلي فكري دراير كه عميقا مذهبي است. ژان در يك نماي نزديك با زاويه دوربين از پايين، چشمهاي گشاد و حالت قديس گونه به ما معرفي مي شود. دادگاه سراسر مملو از مرداني است كه براي تماشاي محاكمه به آنجا آمده اند. ژان با موهاي كوتاه و لباسهاي مردانه و پاهاي زنجير زده وارد دادگاه مي شود. زنان در دادگاه حضور ندارند و خود ژان هم معتقد است كه لباس مردانه پوشيده كه ماموريت خدا را انجام دهد و هر آنگاه لباس خود را بر تن مي كند كه ماموريتش پايان پذيرفته باشد
سوالات دادگاه شروع مي شود، قسم اول جنسي و شهواني و قسم دوم مذهبي و اعتقادي. باري انگار كه همواره مذهبيان و مبلغان خشك انديش عطش وصف نا پذير جنسي دارند كه هر كجا و در هر مكان سر برآورده و بيش از هر وقت فضاحت وجودي آنها را نمايان مي كند
سوالات جنسي طبيعتا آغاز سوالات است : سن مايكل مرد است يا زن ؟ آيا او برهنه بود ؟ آيا موهاي بلندي داشت؟
سوالات جنسي حاكمان را ارضا مي كند
در نمايي ديگر مي بينيم كه زير دستان به اتاق ژان رفته و سر به سر او مي گذارند و خنده هاي زشتي سر مي دهند
وجود سلسله مراتب چيزي است كه در نماهاي متفاوت قابل رويت است. مثلا دقيقه 43:50
سوالات اعتقادي آغاز مي شود، در فضايي كه سراسر خشونت و نظامي گري است، كتابي كه ژان بر آن دست مي گذارد و زنجيري كه بر روي آن است و نماهايي كه چندين بار از نگهبان چاق انگليسي با آن زنجيرهايي كه بر لباسش آويزان است همه حاكي از جو نظامي، گوش به زنگ و سركوبگر دادگاه است. در نمايي ديگر مي بينيم كه سربازان در حال خروج از در هستند ولي ما سربازي نمي بينيم فقط نيزه هاشان ديده مي شوند، گويي آنها ديگر انسان نيستند و به موضوع نظامي گري و جبر و زور تبديل شده اند. و در چنين فضايي است كه آتش حكم قاطع كليسا براي ژان است
دراير با تقسيم بندي مذهب به 2 بخش، آنها را در اين فيلم در مقابل هم قرارداده است، مذهبي كه ژان به آن معتقد است و جنبه معنويت در آن پر رنگ است و مذهبي كه كليسا جهت حكومت كردن از آن سود مي جويد
در نمايي حقيقتا زيبا كه صندلي 3 پايه در هوا بلند مي شود و ما تنها سه پايه صندلي را مي بينيم حقيقتي نهفته است كه تداعي گر تثليث است و گويي خللي در انجام فرايض ديني از جانب كليسا وجود ندارد
اميد به مذهب و رستگاري در فيلم نا اميد نشده است. تاكيد بر وجود سلسله مراتب و پيروي زير دستان از بزرگان در نماهاي متفاوت قابل مشاهده است، مشاور قاضي شخصيتي پارادوكسيكال دارد، جايي ژان را همچون شيطان فريب مي دهد و جايي براي او اشك مي ريزد
در قسمتي كه سربازي قرار است ژان را براي مرگ آماده كند با او حرف مي زند و نه تنها از حرفهاي او همچون بزرگان برآشفته نمي شود بلكه تحت تاثير هم قرار مي گيرد ولي چه كند كه مامور است و معذور. در اينجاست كه مي فهميم اميدي به رهايي ژان نيست
ژان بايد سوخته شود، اپراي شكوهمند آغازين فيلم حال تبديل به مرثيه شده است. ژان هر چه در دادگاه گفته است باعث اين مراسم شده. او اعتقاداتش را با صراحت تمام گفته است و گويي هر چه گفته است راست بوده – هر بار كه در حال بيان اعتقاداتش بود در يك نماي نزديك با نگاهي زاويه دار به بالا و چشمان گشاد شده انگار به منبع انرژي دهنده خود متصل مي شد و ديگر ابايي نداشت كه بگويد من فرستاده ام
در مكاني كه قرار است مراسم سوزانده شدن ژان برپا شود، مردم جمع شده اند. حالات آنها عجيب عادي است و شور و نشاطي فراتر از هميشه در جريان است. ژان با دعا و درخواست زجر كمتر در آتش مي سوزد و در همين حال با اعتراض مردي كه شما يك قديس را كشتيد سركوب آغاز مي شود. حركت دوربين در هنگام دست به دست شدن گرزها فوق العاده است و نشاني از اتحاد و همكاري گروهي سركوبگران است. به همان سان كه ژان مي سوزد مردم بي خبري كه آنجا بودند سركوب مي شوند
آن بي خبران اول به تماشا آمده بودند، سپس شروع به گريه و زاري كرده و باز بدون اينكه بدانند چرا؟ سركوب مي شوند تا اتوريته كليسا حفظ شده و در عين حال قدرت سركوب و ايجاد اختناق از بين نرود و فيلم با نمايي از آتش و صليب تمام مي شود

Sunday, February 19, 2006

اقتصاد فمینیستی

يك مطلبي بود تحت همين عنوان كه من تا به حال هم نشنيده بودم. مقاله جالبي بود و موضوعاتش هم جالب بود. هميشه فكر مي كنم با خودم كه بيشتر بايد از ديدگاههاي فمنيستها با خبر بشم چرا كه بعضي وقتها حس مي كنم مانند يك نيروي اپزسيون اجتماعي عمل مي كنند و قراردادهاي مرسوم را به نقد مي كشند، البته بعضي وقتها ديدم كه زياده روي هم مي كنند ولي همان هم به نظرم مفيده چرا كه تا وقتي درباره چيزي حرف زده نشه و موضوعي به حيطه نقد و گفتگو پاش باز نشه عملا چيزه زيادي نه مي شه دربارش دونست و نه چيز مفيدي عايد آدم ميشه. بگزريم از اينكه غالبا اينگونه انديشه ها ( اونايي كه به حوزه گفتگو وارد نميشن ) خطرناك هم هستند
تمام اين افاضات را مثلا به عنوان مقدمه نوشتم
اين مقاله در سايت كانون زنان ايرني بود كه من از فيلتر گذشتم و بهش رسيدم براي همين عينا همينجا مي آرمش
***
ترجمه:سونیا غفاری۲۱ بهمن ۱۳۸۴
اقتصاد به دلیل اینکه علمی حساب گرایانه و تجربی است، آخرین علم از علوم اجتماعی است که وارد تبادل نظر با انتقادهای فمینیستی شده است.حال سوال این است که در این مباحث مسئله بر سر چیست؟ در حوزه اقتصاد، چگونگی توزیع منابع کمیاب بین افراد ، بر پایه مشاهدات تجربی تدوین شده و تا بدان جا دارای اعتبار است که دست به توصیف دنیای واقعی می زند. اما نقدهای فمینیستی معتقدند که الگوهای جریان غالب اقتصاد به طور دقیق و صحیح تجربیات زنان را توصیف نکرده است . فمینیستها فرضیات جریان غالب اقتصاد نئو کلاسیک را مورد تردید قرار می دهند و شالوده مفهومی دانش متعارف اقتصاد را به چالش می کشند. ظهور اقتصاد فمینیستی به دلایل مختلفی به تاخیر افتاد. در درجه اول شاید این تاخیر به این دلیل بوده که زنان در حوزه اقتصاد کمتر از سایر علوم اجتماعی حضور داشتند.اگر چه به محض اینکه زنان بیشتری وارد حوزه مشاغل شدند، سازمانها وگروه هایی هایی پیرامون مساله زنان شکل گرفت. این گروهها اطمینان دادند که زنان اقتصاد دان را زیر چتر اقتصاد فمینیستی از طریق شبکه هایی که ادغام آنها را در دنیای آکادمیک تسهیل می کند ، حمایت خواهند کرد و افکارشان را اشاعه خواهند داد. مفهوم دیدگاه اقتصاد فمینیستی یک پیشرفت نسبتا جدید است که درست در همان زمانی رسمیت پیدا کرد که مساله جنسیت در علوم طبیعی مهم شد . در سال 1995، برای اولین بار کمیته ای در زمینه وضعیت زنان در نشست سالیانه انجمن اقتصاد آمریکا، تشکیل شد. در جلسه اول فرم های عضویت برای کسانیکه به حوزه اقتصاد فمینیستی علاقه مند بودند توزیع شد . انجمن بین المللی برای اقتصاد دانان فمینیست (IAFFE) که اولین رئیس آن خانم شکلفورد (Shackelford) بود ، توسط افرادی که به عضویت این انجمن در آمده بودند توسعه پیدا کرد . علاوه بر این سازمان رسمی، دایانا استراسمن (Strassmann) از بنیانگذاران انجمن پس از مدتی نیاز به یک نشریه در زمینه اندیشه اقتصاد فمینیستی را تشخیص داد و در سال 1995، اولین شماره نشریه اقتصاد فمینیستی منتشر شد . استراسمن که ویراستاری نشریه را بر عهده دارد می گوید : (( ما نشریه ای منتشر کردیم که باید جایی باشد برای انتشار مقاله هایی که به شکل متعارف توسط دیگر نشریات سنتی چاپ نمی شود )). هنگامیکه از او درباره علت علاقه مند شدن آنها به یک نگاه فمینیستی در اقتصاد سوال می شود ، او بر نارضایتی از فقدان چشم انداز زنان در مباحث اقتصادی و تدریس اقتصاد تاکید کرد . استراسمن تجربه ای را نقل می کند که در طول اولین ترم دانشجویی خود در دانشگاه هاروارد برای او رخ داد. زمانیکه استاد او در یک سمینار شدیدا استدلال می کرد که مالیات ازدواج هم منصفانه و هم سودمند است ، استراسمن با او مخالفت می کند .پس از آن استراسمن فکر می کند شاید دلیلی که معلم مرد او در باره نتیجه مدلش بسیار مصر بود به این دلیل بوده که همسر استاد که خود درجه دکترا در اقتصاد دارد ، در خانه در کنار فرزندانش مانده است. ربکا بلانک استاد اقتصاد در دانشگاه نورث وسترن ، خود را یک اقتصاد دان فمینیست نمی داند ، اما با نظر مساعدی به آنها می نگرد. بلانک با بازگو کردن نظرات بیان شده توسط استراسمن و دیگران تاکید می کند که خیلی سخت است که زن باشی و گاهی اوقات احساس انزوا نکنی، اقتصاد دان بودن من آگاهی فمینیستی مرا رشد داد . اقتصاد دانان فمینیست درباره چه چیزی می نویسند؟ مدل رفتاری جریان اصلی اقتصاد در اجتماعات روشنفکری فرض می کند که افراد ، طبیعتا منفعت طلب بوده و تلاش می کنند که منابع کمیاب را به خود اختصاص دهند تا خوشبختی خود را به حداکثر برسانند. اقتصاد دانان فمینیست بسیاری از ارزشها و اصول لازمه این مدل را به چالش کشیدند. کسانیکه اصول اعتقادی فمینیستی را پذیرفته اند می پرسند، آیا لزوما بالاترین حد بازدهی بیشترین خوشبختی را موجب می شود ؟ آیا توزیع نادرست منابع مساله بجاتری نسبت به کمیابی منابع نیست؟ اقتصاد دانان فمینیست این چنین سوالات پایه ای را بسط دادند برای اینکه مشخص کنند آیا واقعیت ها و فرضیات ارائه شده بوسیله غالب اقتصاد دانان که مرد بوده اند ، دنیا را، به طور صحیحی توصیف کرده یا نه؟ اقتصاد دانان فمینیست معتقدند که مفهوم اجتماع روشنفکری به عنوان مرکز کاملی که بهترین ایده ها از آن فوران می کند ، باید اصلاح شود . آنها معتقدند که تئوریهای برگزیده اقتصاد در حوزه بازار مدلهای خود را انعکاسی از واقعیت می دانند که گاهی غیر قابل تبدیل به موقعیتهای فردی است. اما اقتصاد دانان فمینیست معتقدند همان طور که هر حقیقت فردی منحصر به فرد است ، هیچ حقیقت اقتصادی وجود ندارد ، حقیقت می تواند در بهترین شکل بوسیله میانگین مجموع واقعیتهای فردی معرفی شود . فمینیستها ادعا می کنند که نئو کلاسیکها از ابزارهای توضیحی مانند کمیابی، خودخواهی و رقابت به جای فراوانی، همکاری و نوع دوستی استفاده می کنند و با این وصف به انگیزه های مهم رفتار اقتصادی انسان نمی پردازند .دو مثال این نقد را نشان می دهد : اول اینکه اقتصاد دانان جریان غالب فرض می کنند که عرضه و تقاضا به شکل مستقلی وجود داشته و باعث تعادل بازده می شوند اما این اندیشه پدیده اخیر نظام سرمایه داری یعنی تبلیغات را فراموش می کند، پدیده ای که می تواند تقاضا را مدیریت کند ، بنابراین کمیابی و تاکید بر آن برای مدلهای نئو کلاسیکی مناسب نیستند . برای مثال بازار مربوط به طراحان آرایشی که تولیدات خود را به گونه ای نشان می دهند که گویی برای سلامتی ، چهره و بدن شما ضروری هستند . دوم اینکه اقتصاد دانان فمینیست ادعا میکنند که اقتصاد نئوکلاسیک در این فرضیه خود در اشتباه است که همه افراد ، دائما به شکل خودخواهانه و رقابت جویانه ای عمل می کنند .موضع فمینیستی معتقد است که افراد به حد کافی هوشمند هستند که بدانند همکاری می تواند اغلب بهترین ترکیب ممکن از منابع را بوجود بیاورد و اینکه اقتصاد دانان باید دیدگاه خود را نسبت به عقلانیت انسان برای درک موقعیتهایی که اقدامات جمعی سود بیشتری نسبت به تلاش های فردی داشته است، توسعه دهند یا در مورد فعالیت مادران، که به نظر نمی رسد با مدل منفعت شخصی عقلانی سازگاری داشته باشد. مساله نوع دوستی در خانواده بوسیله اقتصاد دانان محافظه کار از جمله برنده جایزه نوبل گری بکر Gray Becker مورد توجه قرار گرفته است. گزارش بکر بر این فرض قرار دارد که هر خانواده به عنوان یک واحد اقتصادی عمل می کند و فعالیت آن توسط یک عامل عقلانی تعیین می شود ( طبق معمول مردان نان آور) ، که به طرز مطلوبی منابع را به اعضای خانواده اختصاص می دهد . در واقع این مساله در تقابل با اصول دیگر اقتصاد نئو کلاسیک است چرا که کارگزار عقلانی خانواده در اینجا کاملا نوع دوستانه عمل می کند ( فرض بر این است تمام انسانها بر اساس خودخواهی و رقابت عمل می کنند) اگر چه تئوری بکر از خانواده یک نوع اندیشه بشر دوستانه به شمار می رود اما فمینیستها در درستی مدل او تردید دارند ، به دلیل اینکه این تئوری با تجارب جمعی زنان در انطباق نیست .این فمینیستهای منتقد به مطالعاتی اشاره می کنند که نشان می دهد زنان سراسر دنیا به شکل سیستماتیکی مغبون هستند . در مواقع قحطی زنان بیشتر از مردان از سوء تغذیه رنج می برند و به طور متوسط کمترین درآمد خانواده به زنان می رسد بدون اینکه آنها حتی اوقات فراغتی داشته باشند . فمینیستها این واقعیتهای ناگوار را گواهی می دانند براینکه نوع دوستی تمام عیار داخل خانواده هیچ، اما جهانی است .آنها به این عقیده که تنها یک بازیگر اقتصادی در خانواده وجود دارد انتقاد کرده و آن نوع مفهوم سازی از خانواده که به آن بعنوان یک واحد منفرد می نگرد زیر سوال بردند. فمینیستها در زمینه تخصیص منابع در خانواده، چیزی که تاکنون نوع دوستی مطلق نامیده می شد ، یک خودخواهی مطلق تعریف کرده و آن را نا معقول می دانند . به هر حال برای ارزیابی اعتبار نقدهای فمینیستی تنها کافی است به این نکته توجه کنیم که فرضیات جریان غالب اقتصاد برای زنان هیچ کاربردی ندارد . اقتصاد فمینیستی موضوعی است که باید به آن بسیار جدی تر پرداخته شود . با فهم این نکته که همه مدلها ناقص بوده و با تلاش برای وارد کردن تجربیات کسانیکه به حاشیه رانده شده اند شاید مدلهای اقتصادی بتوانند بیشتر رشد کرده و واقعیتهایی بیشتر از آنچه که مردان سفید ساخته و پرداخته اند منعکس کند . این مقاله ترجمه و تلخیصی است از
Feminist Economics:an introduction,by Emily Satterthwaite. http://www.yale.edu/ypq/articles/nov95c.html

پيرامون سور رئاليزم به بهانه سگ اندلسي


"اعتقاد به واقعيت برتر برخي اشكال تاكنون مورد غفلت واقع شده ي تداعي، بر قدرت مطلق روياها و بر بازي آزادانه ي افكار " سخنگوي سوررئاليزم آندره برتون اينچنين مي گويد
سينماي سور رئاليست مستقيما به سوررئاليزم در ادبيات و نقاشي مربوط مي شد. هنر سوررئاليستي كه متاثر از روانشناسي فرويدي بود به دنبال اين بود كه جريانهاي پنهان ضمير ناخودآگاه را در غياب هر اعمال نفوذي از جانب عقل، و وراي هر دلمشغولي زيبايي شناختي و اخلاقي ثبت كند
نگارش و نقاشي اتوماتيك، جستجوي تصاوير نامانوس خاطره انگيز، رويگرداني سنجيده از فرم و سبك داراي توجيه عقلاني جزء ويژگي هاي سوررئاليزم در بيم سالهاي 29 – 1924 بود. نويسندگان و نقاشان سوررئال از همان ابتدا به سمت سينما گرايش پيدا كرده بودند و در همين حال بود كه بونوئل نيز به سمت سوررئاليزم كشيده مي شد
سينماي سوررئال آشكارا ضد روايي است و عليت را به هم مي ريزد. اگر قرار است با منطق مبارزه شود، ارتباطهاي علي بين رويدادها بايد حذف شود. در سگ اندلسي ساخته دالي و بونوئل، قهرمان دو پيانو را در حالي كه جسد چند خر روي آنها قرار دارد، در طول يك اتاق پذيرايي مي كشد، متفكران اين سبك به ما مي گويند كه هيچ توقعي نبايد از ديدن اين صحنه داشته باشيم. ولي بعضي از منتقدين هم بوده اند كه معتقدند اين فيلم را بايد به عنوان يك فيلم ضد بورژوازي و ضد روحانيت بونوئلي خواند. و همين صحنه را به سان تمثيل مردي كه به سمت اهدافش هجوم مي برد و به واسطه وسايل زندگي ( كه همان قراردادهاي اجتماعي است ) عقب مي ماند تفسير كرده اند. باري همواره فيلم هاي سور رئاليستي ما را وسوسه مي كنند كه يك منطق روايي كه اصلا وجود خارجي ندارد براي فيلم بتراشيم
دالي و بونوئل در سال 1929 گرد هم آمدند تا فيلمي خلق كنند. نام فيلم سگ اندلسي شد. اين فيلم تجربي، كوتاه و سياه و سفيد قصد داشت تا تماشاگر را شوكه كند، بترساند و گيج كند. آنها مي خواستند پاي سوررئاليزم را به سينما باز كنند
در حالي كه ابرها در آسمان گذر مي كنند و ماه كامل از پشت ابرها بيرون مي آيد، ما يكي از مهيب ترين صحنه هاي تاريخ سينما را مي بينيم. مردي در كمال خونسردي تيغ ريش تراش را تيز مي كند و در يك نماي نزديك چشم دختر جوان را باز و با تيغ چشم او را مي برد. هشدار از همين جا است كه آغاز مي گردد. هشداري به تماشاگران كه شما با يك فيلم غير معقول و نا خوشايند روبرو هستيد
" لوركا " هنگام ديدن فيلم گفت : " آنها به من حمله مي كنند "
بخت سينماي سور رئاليست در نتيجه تحولاتي كه اين جنبش هنري به طور كلي از سر گذراند رو به افول نهاد. در اواخر سال 1929 وقتي آندره برتون به حزب كمونيست پيوست، سور رئاليست ها درگير بحث داغي در ميان خود بودند بر سر اينكه آيا كمونيزم ما به ازاي سور رئاليست ها هست يا نه. و انگار كه نبود
بونوئل فرانسه را براي يك اقامت كوتاه در هاليوود ترك كرد و پس از آن به اسپانيا برگشت. حاميان مالي ديگر از فيلمهاي آوانگارد حمايت نكردند و بدين ترتيب بود كه سينماي سور رئاليست فرانسه كه به افراد متكي بود به مثابه يك جنبش يكپارچه پس از 1930 ديگر قابل دوام نبود. با اين حال سوررئاليست ها به صورت منفرد به كار ادامه دادند كه مشهورترين آنها بونوئل بود كه مدت 50 سال در سبك سور رئاليستي خاص خود كار كرد. آخرين فيلم هاي او از قبيل بل دوژور و جذابيت پنهان بورژوازي ادامه دهندگان سنت سور رئاليستي به شمار مي آيند
سور رئاليزم بر سر نگاه متفاوت به حقايق موجود تاكيد مي كند تا به كشف ابعاد نا شناخته نائل شود. سمبل تمناي حقيقت براي آنها نمايش " چشم " است كه در بسياري از نقاشي ها نيز قابل مشاهده است
چشم همچنين براي آنها نمادي كنايه آميز از ديد انسانها بود كه به كشف دنيايي جديد مي پرداخت. يا به عبارتي" يك چشم انداز نامريي در يك راز ابدي "

***
توضيح
قسمتهايي از اين نوشته از كتاب هنر سينما برداشته شده است